ذبيح الله صفا

638

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ز حكمِ ميرِ شهان « 1 » كاو شكست پشت شهان * متاب روى كه اين حكم بر سلاطين رفت سرير دولت سلجوقيان بمرو نماند * شكوه و هيبت محموديان ز غزنين رفت بسوى اشكَمِ گور اى پسر ز پشت زمين * بسا كه رستم و اسفنديارِ رويين رفت چو رو به ار بدغا چير بود سام نماند * چو بيژن ار بوغا شير بود گرگين رفت بپاى مرگ لگدكوب كيست آن سرور * كه در طريق تنعّم بكفش زرّين رفت « 2 » گداى كوى كه مىخواست نان ز دَر بگذشت * امير شهر كه مىخورد جام نوشين رفت ز قبر محنت اين خارهاى بىگُل رُست * ز قصر دولت آن نقشهاى رنگين رفت ز صفحهء رخ او خطّ همچو عنبر ريخت * ز روى چون گل او نقطهاى مشكين رفت به نيكنامى فرهاد جان شيرين داد * بتلخكامى خسرو نماند و شيرين رفت مكن جوانى ازين بيش سيف فرغانى * كه پيرى آمد و عمرت بحدّ ستّين رفت زهى سعادت آن مقبلى كه از سر جود * به مهر با همه احسان نمود و بىكين رفت دعاى نيك ز اصناف خلق در عقبش * چنانكِ در پى ، الحمد لفظ آمين رفت * * اى جان تو مسافر مهمانسراى خاك * رخت اندرو منه كه نه‌اى تو سزاى خاك آنجا چو نام تست سليمان مُلكِ خُلد * اينجا چو مور خانه مكن در سراى خاك اى از براى بردن گنجينه‌هاى مور * چون موش نقب كرده درين توده‌هاى خاك زير رَحاىِ چرخ كه دَورش به آب نيست * جز مردم آرد مىنكند آسياى خاك اى از براى گوى هوا نفس خويش را * ميدان فراخ كرده درين تنگناى خاك فرش سرايت اطلس چرخست ، چون سزد * اينجا سرير قدرت تو بورياى خاك اى داده بهر دُنيىِ دون عمر خود بباد * گوهر چو آب صرف مكن در بهاى خاك در جان تو چو آتش حرصست شعله‌ور * تن‌پرورى بنان و به آب از براى خاك

--> ( 1 ) - مير شهان : مراد بارى تعالى است ( 2 ) - مراد طوس زرينه كفش است